سلام و سلام
+
نوشته شده در
86/04/17ساعت 23:49 توسط مهدی
|
اين هم مثل تمام سلام هاي بي جواب گذشته حال و آينده وزيد و رفت.
حس خوبي نداره وقتي تو شهرت غريب باشي وقتي كه به گذشتت فكر ميكني يه گاف بزرگ ببيني .
نمي دونم ديگه اين آخرين راهه واسه معزرت خواهي .
خيلي چيز ها منو ياد شما ميندازه ولي وقتي حس ميكنم كه اين همه حس بد دارين نسبت به من خيلي نلراحت ميشم.
واقعا دلتون مي ياد مغرزت خواهي منو رد كنيد؟
الان يه نشونه ديدم كه منو مصمم تر كرد واسه نوشتن اين نامه.اميدوارم.
جنس آدم ها خيلي از هم متفاوته . يكي سفيد سفيد يكي سياه سياه . چه كنتراس بزرگي! ولي با اين هم تفاوت هميشه رنگ سياه و سفيد باهم ميان. از هم جدا نمي شن.
سيد مرتضي راست مي گفت زمان بادي است كه مارا با خود مي برد...
وقتي ياده گذشته ها مي افتم وقتي به سراغ ياداشت هاي يك سال قبل خدودم ميرم منو با خودش مي بره. واقعا چه قدر تغيرات ممكنه اتفاق بيفته . اين همه ؟
من كه فكر مي كنم همه حرف ها و همه حرفام دروغه.انسان هاي عجيبي هستيم. و در مواردي خاص خيلي بامزه.
ياده روز هاي اول . ياد روزهاي آشنايي . وياد روز هاي آخر . همه شون قشنگن.
+
نوشته شده در
85/09/28ساعت 4:1 توسط مهدی
|
سلام و...
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد.
+
نوشته شده در
85/08/21ساعت 10:21 توسط مهدی
|
دو سه كلمه براي كسي ي كه خيلي دوس داشتم چيزي بود.
سلام به تو اي سوم شخص مفرد. سلامي بدون جواب مثل تموم سلامهاي ديروزها. عادت شده واسم تموم اين سلام هاي بي جواب. شايد اگه يه روزي
جواب سلامم رو بدي واسم غير منتظره باشه و ناراحت بشم.
امشب داشتم با خودم فكر مي كردم كاشكي تو يه چيزي بودي كه مي تونستم هميشه همراه خودم داشته باشمش. هميشه مي تونسم نگاهت كنم . با فاصله خيلي
كم. خيلي تزديك تر از همه . امشب واسه نوشتن براي تو هم به مشكل برخوردم. مثل همه مشكلات ديگه .
وقتي دارم برات مي نويسم از همون اول ميريزم بهم ، چون وقتي فكر مي كنم وقتي نوشتن تموم بشه ديگه باهات نيستم. خودت كه بهتر مي دوني تنها راه ارتباط
من با تو همين نوشته هاست. البته خودم بهتر ميدونم كه اين نامه ها رو همه مي خونن جز تو.
يادم مي ياد يه دفعه بهت گفته بودم كه من هر موقعه دلم بگيره و بخواهم حرفي بزنم اونو منتشرش ميكنم (البته به نا كجا آباد). حالا به هر جايي. مثلا ميشه
SMS داد به يه شماره تلغني كه اصلا وجود نداره.
خداي مهربون ! حرفي نمي زنم ، مي دونم كه مي دوني خيلي دارم اذيت ميشم. خودت هم مي دوني كه تو شب آرزو ها فقط سكوت كردم ، الان هم هيچي نميگم
هيچي نمگم آخه .
سلام دوستان كه به مداد سفيد سر ميزنيد. ببخشيد كه يه خورده پست هاي مداد سفيد باروني شده.
اگه بخواهيد مي تونم از چيز هاي ديگه واستون حرف بزنم .
من گرافيست هستم . اگه بخواهيد از كار هاي گرافيكي و چيز هاي تو برنامه هاي گرافيكي بلدم واستون بنويسم .
اگه هم بخواهيد از ميتونم از شبكه هاي بين رايانه اي براتون حرف بزنم . چون تحصيلاتم در اين مورد هست.
همه اين حرف ها رو ميزنم اگه بخواهيد از چيز هاي ديگه براتون حرف بزنم .نمي خواهم با اين پست هاي باروني دلگيرتون بكنم.
بي خيال يه داستان مي خواهم براتون بگم.
يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود تو يه شهر بزرگ و شلوغ پلوغ كه همه يه مردي تنهازندگي ميكرد.اين مرد قصه ما كفاش بود. زندگي خيلي خوبي داشت .
هميشه هم از زندگيش رازي بود. البته اگه نظر من رو هم بخواهي هم خيلي خوشبخت بود. حالا صبر كنيد واستون بقيه داستان رو تعريف كنم بعدش خودتون
نتيجه گيري كنيد. خوب كجا بوديم . آهان اين مرد كفاش زندگي كاملا يك نواختي داشت . هميشه مي نشست آروم آروم كفاشي مي كرد و به مردم نگاه مي
كرد البته بگم اين مرد هيچي تو زندگيش كم نداشت . چون خودش ميگفت كه وقتي كسي از زندگيش رازيه يعني همه چي داره . البته درست هم مي گفت ها شما
وقتي مي توني خوشبخت ترين آدم روي زمين باشي كه معيارهاتو واسته خوشبختي تغير بدي.
خوب بگذريم.
روزگار گذشت و گذشت تا يه روز بهاري خيلي قشنگ يه اتفاقي افتاد. كه مسير زندگي اين مرد قصه رو عوض كرد.
حالا يه چند روزي واستون پيام هاي بازرگاني مي زارزم تا حالتون جا بياد. و ادامه قصه رو هم يعدا واسطون مي گم.
فعلا خداحافظي است.
+
نوشته شده در
85/07/13ساعت 0:38 توسط مهدی
|
سلام . به همه
ماه رمضون هم به همه ناز و ادا اومد. قشنگ ميشه لطافتش رو حس كرد . نمي دونم چرا ميريم ماه رو نگاه كنيم . كافيه چشمامون رو ببنديم و حسش كنيم.
از همين الان داره دلم تنگ مي شه واسه ماه رمضون و واي خداي من .
بي خيال.
اميدوارم كه ماه رمضون ماه خوبي ها باشه. مثل هميشه ماه خوب خدا.
تصميم دارم يه اسباب كشي بكنم و ديگه از اين سرويس هاي ايراني وبلاگ استفاده نكنم . البته فعلا دارم روش فكر مي كنم. يعني دارم رو word press كار مي كنم.
تو اين پست مي خواهم تشكر بكنم از مديريت دو وبلاگ كه واقعا ضحمات زيادي ميكشن (هروله و كاروتيد ). ديگه ما مريدم از بس رفتيم تو وبلاگشون ديدم كه هنوز آپديت نكردن . آخه چرا بچه هاي خوب؟ تشكر مي كنم چون منو دارن به آرزو ديرينه ام مي رسونن.
لطفا بروز كنيد.
+
نوشته شده در
85/07/06ساعت 19:55 توسط مهدی
|
قدمه اي براي حرف هاي درگوشي:
هوا دوباره ابري شد. ولي بازم نمي خواد بارون بباره . شايد از باريدن خسته شده. شايد فكر مي كنه وقتي هميشه نبايد بباره ! شايد اين دفعه مي خواد خودشو نگه داره. اين دفع مثل هميشه نيست. اين دفعه خيلي دلش گرفته . ديگه نمي خوا داد بزنه . ديگه نمي خواد گريه كنه . آخه خيلي خيلي دلش گرفته . من حس مي كنم از تيكه ابري كه دوسش داشته دور شده. شايد اون تيكه ابر باريده و ازش جدا شده و ديگه هم ابر نشده. نمي دونم ولي خدا كنه اينجور نباشه . خدا كنه همه به چيز هاي كه دوس دارن برسن. ولي يادم مي ياد من كه يك دفعه باهاش صحبت كردم گفت من يه عشق اساطيري رو دوس دارم. شايد تجربش نكرده بوده و فقط اسمش رو شنيده بوده كه اين جوري آرزو داشته ..
ولي هر جوري كه بوده دوس ندارم ناراحتي شو ببينم . خداي خوب و مهربون بازم مثل هميشه كمكش كن.
يه لينك .يه نقطه پرتاب.يك لحظه جدا شدن از همه . يه لحظه بودن . يه خواهش
يه آرزو : يه نفس عميق كشيدن.
يه شعر: دلم گرفت آسمون / نمي تونم گريه كنم / شكنجه ميشم از خودم / نمي تونم شكوه كنم
انگاري كوه غصه ها / رو سينه من اومده /آخ داره باورم ميشه / خنده به ما نيومده .
+
نوشته شده در
85/06/31ساعت 23:25 توسط مهدی
|
پست امروز رو مي خواهم از يك يادداشت روزانه شروع كنم.
امروز من از ساعت 8 صبح شروع شد . يك روز پر از درد . مثل ديشب هنوز سرم درد مي كرد حتي يك ذره هم كم نشده بود.
اين جوري شد كه زنگ زدم به مدير تحريريه و گفتم كه نمي تونم بيام . خيلي سرم درد مي كنه... گفت باشه من هم گرفتم خوابيدم . تا ساعت 10 كه با تلفن آقاي سردبير بيدار شدم. "مهدي جان چي شده مي خوايي بيام ببرم دكتر ؟ " گفتم نه خوبم ديشب از اون آمپول هاي قهوي زدم . گفت باشه . خداحافظي كرد. هر كاري كرم نتونستم بخوابم . يه خورده پياده روي كردم و قدم زدم تو اتاقم !!. خسته شده و زدم بيرون . رفتم نشريه . خيلي خوش موقع اومده بودم دقيقا موقع صبحانه . با پنير زيره اي كه تاحالا نخورده بودم . تجربه جديدي بود . مثل تجربه رفتن به فضا خانم انصاري.
يه مقدار كارارمو انجام دادم . تقريبا ساعت 13 بود كه با بچه ها جلسه گرفتيم حرف هاي خوبي زده شد.
بعد از جلسه در طي يك اقدام ناجوانمردانه من استفاي خودم رو اعلام كردم .
در حقيقت من از سمت مديريت گروه گرافيك و انيميشن نشريه الترونيكي آفتاب ايران استعفا دادم. همه هم مي گفتن منطقي است حرفات. قرار شد كار اين شماره رو تحويل بدم و با بچه ها خداحافظي كنم.
آره امروز هم روز استفاي من بود. استعفا از آفتاب ايران.
خدا حافظ ديگه رفتم پايان ثانيه منم . اميد وارم كه آفتاب همچنان به طلوع خودش ادامه بده . البته بدون من .
واقعا تو اين مملكت كار فرهنگي نمي شه كرد. واسم دعا كنيد فردا روز سرنوشت سازي واسه من است . خدا كنه كار جديدم درست بشه . دعا كنيد كه رديف بشه . قول دادم به خودم اگه درست بشه يك درصد از مبلغ قرار داد رو به بچه هاي بي سرپرست بدم. دعا كنيد.
بازم هرچي خدا بخواد.
+
نوشته شده در
85/06/27ساعت 23:10 توسط مهدی
|
سلامی دوباره . دیشب یه دفعه حال و هوای عکاسی به سرم زد. بعد از سریال نرگس زدم بیرون و تا دم اذان خیلی عکس گرفتم . حالا امشب چند تاشو واستون گذاشتم تو وبلاگ تا بقیشو بعدا می زارم.
نمایی از میدان معلم سمنان لینک تصویر
میدان امام رضا (ع) لینک
پاهای خسته لینک تصویر
میدان کوثر لینک تصویر
خیابان سریع لینک تصویر
+
نوشته شده در
85/06/24ساعت 0:14 توسط مهدی
|
معضرت می خواهم که یه دفعه رفتم . واقعا سرم خیلی شلوغه . از همه چی . از همه چی دیگه خسته شدم . بهم اجازه بدین چند وقتی استراحت کنم .
قول میدم چند وقت دیگه با یه وبلاگ خوب بیام پیشتون
راستی سلام
من آیدی یاهو خودمو مزارم براتون . هرکدومتون که آپدیت کردید واسم پی ام بدید. دوست دارم بخونم حرافتون رو .
email:li_k2003@yahoo.com
راستی خداحافظ.
نگاه کن چه خوب دست تکان می دهم . گویی مرا برای وداع آفریدند.
+
نوشته شده در
85/06/02ساعت 13:41 توسط مهدی
|
شب بود و دلم گرفته بود .
از اون شب هاي باروني از همون شب هاي قشنگ.
دلم مي خواد يه چيزي بگم و لي نمي تونم . دارم مي رم.
اينجا مي خواهم پايان كار اين وبلاگ رو اعلام كنم و بگم من رو تمام حرف هاي كه زدم خط ميكشم . يه خط سياه
دوستان خداحافظ
+
نوشته شده در
85/05/27ساعت 23:41 توسط مهدی
|
سلام دوستان . واقعا ممنون هستم كه به وبلاگم سر مي زنيد و اين دو سه كلمه حرف نا حسابي رو كه از سر دلتنگي هاي كودكانه يك جوان پير زده شده است رو مي خونيد و نظر هم مي ديد . شرمنده مي فرماييد.
اول از کاروتید تشكر مي كنم كه اسم وبلاگشو به پيشنهاد من عوض كرد واقعا وقعا وبلاگ خوبي داري و حس قشنگي رو مي شه تو نوشته هات احساس كرد.
دوم از بالي تا آسمان كه هميشه نوشته هاش منو ياده يه دوست مي ندازه.
سوم از پسركي كه فكر مي كرد كه تو الگوريتم زندگي شايد باگ پيدا بشه
چهارم . از شب خدا و سپيده كه اين همه قشنگن
راستي از بهزاد هم تشكر مي كنم . چون يد طولاي در ضمينه فيلتر شكستن دارن.
شنبه تولد منه 28 مرداد سالروز كودتاي سياه از الان به خودم تبريك مي گم.
+
نوشته شده در
85/05/26ساعت 23:54 توسط مهدی
|
اي كاش مي شد آهنگ ها رو نوشت. چقدر ما ضعيف هستيم . خيلي هم ادعا مي كنيم . امروز داشتم با گوگل ارث كار مي كردم همين طوري كه داشتم زوم بك مي كردم حس بدي بهم دست داد ،آره كوچيكي محض تو اين دنيا كوچولو به موجود 2 پا به اين پر رويي . من كه تاحالا اين جوريشو نديده بودم.
به بهزاد مي گفتم گفتم تو اين دنيا ما سره يه حرف كوچيك ، سره يه كل كل ساده ممكننه هزار هان آدم ببميرن، هردوتامون خدنديم و با هم گفتيم شايد تو دوره قبلي زندگيشون آدم هاي خوبي نبودن .
يه چيز آدم ها خلي دوست داشتني و با مزه است . اون هم توجيه آدم هاست .هميشه مي گن خدا انسان را آفريد و انسان توجيه را...
راستي نكه ما آدم باشيم ؟
نماي داخلي ساختمان ،تو يه اتاق تاريك {نور قالب نور قهوه اي است} ساعت 2 بامداد . نماي دوربين از بالا پسركي را نشان مي ده كه هدفون داره و يه موسيقي لايت گوش ميده {دستاشم رو سرش گذاشته} احتمالا داره به چيز هاي فكر مي كنه كه نبايد فكر كنه. شايد هم مي خواهد حرف هاي رو بگه كه هميشه مي خواهد بگه ولي بازم نميگه...
ديگه داره شب ميشه من برم به به ستاره ها دونه بدم ،تا مبادا گشنه سرشون رو ،رو متكا بزارن . آخ الهي فدات بشم ستاره كوچولوي من .
begin
while 1<>2 do
{
zendegi=zendegi+zendegi;
}
end.
+
نوشته شده در
85/05/23ساعت 2:0 توسط مهدی
|
امروز تو اوج بد بختي احساس خوشبختي كردم
خداي من . بازم احساس مي كنم كه داري نگام مي كني . منم نگات مي كنم و ميگم دوست دارم
ديگر حرفي نيست جز اينكه خدا حافظي يك سلام عجيب است.
سلام خداي من سلام
+
نوشته شده در
85/05/17ساعت 17:20 توسط مهدی
|
فرياد از اين همه سكوت
فرياد ها بسيارند
فرياد از اين همه فرياد
كسي صداي منو مي شنوه ؟ آهاي . چرا كسي جوابمو نميده ؟ جوابي نيومد
اين جا نشسته ام و پرواز مي كنم به ياد لحظاتي خيلي دور...
به ياد 3 روز رويايي به ياد تمام لحظات اون سه روز به ياد بودن ها.نمناك مي شوم.ولي هنوز به دريا نرسيده ام ،زنده ام ؟
سلام خداي خوب مهدي
واقعا چه خوبي ، من هميشه وفكر مي كرددم فقط خداي من هستي ، هميشه فكر مي كردم
با اين همه آذار و اذيت دوست دارم . 2 تا
يكي اين دنيا يكي اون دنيا
بهار هاي شگفتي در راه اند
+
نوشته شده در
85/05/15ساعت 9:4 توسط مهدی
|
کلاس شماره یک قابل توجه دوستانی که علاقه به پرواز و باز کردن بال های خویش دارند.
1- واژه upload به معنی فرستادن یک فایل بر روی اینترنت و اختصاص یک آدرس اینترنتی به آن می باشد.
2- واژه Update معال واژه بروز رسانی در فارسی می باشد . مانند وقتی که یک نویسنده ویلاگ مطلب می نویسد.
کلاس شماره دو
تغییر دادن هدر(header) وبلاگ
1-روی عکسی که در هدر است راست کلیک می کنید . گذینه Propertiec را انتخاب می کنیم و از قسمت address URL آدرس
فایل گرافیکی هدر را پیدا می کنیم.
2- یک فایل گرافیکی با همان ابعاد و اندازه ایجاد می کنیم .نوع فایل حتما jpg باشد.
3- فایل لیجاد کرده را Upload می نمایم . برای آپلود عکس می توانید از سایت www.tinypic.com استفاده نماید.
4-وارد محیط مدیریت وبلاگ شده و بعد به قسمت تغیر قالب رفته ... در کد های html قالب وبلاگ به دنبال کد
background: url(' ******** ') right no در قسمت ستاره آدرس فایل هدر است که در مرحه شماره 1 پیدا کرده ایم وجود دارد.
- بعد آدرس جدید فایل upload شده خود را جایگذین آدرس قبل می نماییم.
- دقت داشته باشید در جایگذینی آدرس حتما کوتیشن ها ( ' ' ) گذاشته شود.
+
نوشته شده در
85/05/05ساعت 22:26 توسط مهدی
|
منو به خاطر تاخیر چند روزه ببخشید . قول می دم امشب آپدیت کنم.
در ضمن امشب چند کلاس آموزشی هم داریم. چند تا عکس جدید هم که از بازار گل امام رضا گرقتم براتون می زارم.
+
نوشته شده در
85/05/04ساعت 9:50 توسط مهدی
|
دلم براي آدمها سوخت
که چرا واژهاي بزرگي چون عشق رو به بازي و مسخره مي گيرن.
ما با يه چيزهاي تو زندگي٬ زندگي مي کنيم که برامون خيلي ازرش دارن و اگه ازرش اونها رو خودمون پاين بياريم ٬ ديگه زندگي برامون معنايي نداره.
پس بيايد به واژهاي چون عشق که اوج محبت و دوست داشتن هست احترام بزاريم
و ارزش اونها رو کم نکنيم.
و اون وقت فقط لاف عشو نزديم.
عشقو ما بايد براي خدمون هدف باشه٬ نه شروع يه راه ، کوچيک.
+
نوشته شده در
85/04/31ساعت 22:42 توسط مهدی
|
+
نوشته شده در
85/04/29ساعت 19:19 توسط مهدی
|
آسمان سفالي دل من
نمي دونم چي بگم .دلم گرفته است ولي مي خوام بنويسم . نگاه مي کنم به کيبرد ين همه علامت . واقعا چه جوري مي شه اين همه حرفف رو ترکيب کرد و شعر نوشت؟ اي کاش من هم شاعر بودم .
ريتم کند زندگي با صداي نو . تک و تنها در اين لحظه هاي تهي از زندگي . مي نويسم تا خسيس شوم از باران شعر . تا غرق شوم .
اهاي نسيم رهگز تو مرا مي بيني ؟ برايم دست تکان ميدي ؟
در خلوتم در اوج صدايم ، ترا فرياد ميزنم . اي همه ...
اي سرزمين دوردست من ، اي روياي دست نيافتني من(شايد هم دست يافتني ) ، اي بي نهايتم سلام
حلا دارم احساس مي کنم گروه همخواني هم به موسيقي بدون ريتم زندگي من اضافه شده و اين موزيک کسل کننده تنهايي من را رنگ و لعاب ميده.
زيباست در اين آسمان آبي شب، پرکشيدن .
بازهم ياوه گويي هاي من آغاز شد. خودم داره خندم ميگيره از اين همه کلمات به در اين بي منطقي مهحض پشت سر هم قرار گرفتن ... و در بي هدفي داراي هدف مشترک هستن . اين است منطق کلام هاي که از روي بي منطقي گفته شده.
راستي چرا حرفها منطق مي خواد؟ چرا ما دنبال هدف هستيم.
رفته بودم مرز دريايي بلور . موج زد شد پاهاي من خيس نور
باز گويي ياوه گويي مي کنم . باز در خود واژه جويي مي کنم
+
نوشته شده در
85/04/28ساعت 22:1 توسط مهدی
|
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...
به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار كه در من جاري بود
به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند
به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من
از فصل هاي خشك گذر مي كردند
به دسته هاي كلاغان
كه عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من به هديه مي آوردند
به مادرم كه در آينه زندگي مي كرد
و شكل پيري من بود
و به زمين كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را
از تخمه هاي سبز مي انباشت سلامي دوباره خواهم داد
مي آيم مي آيم مي آيم
با گيسويم : ادامه بوهاي زير خاك
با چشمهايم : تجربه هاي غليظ تاريكي
با بوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار
مي آيم مي آيم مي آيم
و آستانه پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها كه دوست مي دارند
و دختري كه هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ايستاده سلامي دوباره خواهم داد
دانلود آهنگ ...
+
نوشته شده در
85/04/28ساعت 1:17 توسط مهدی
|
سلام . از اول تکلیف خدمون رو با این وبلاگ مشخص کنیم .
۱- هدف از راه اندازی این ویلاگ فرار کردن از سکوت شب های تنهای است
۲-بعلت ضعیف بودن درس شیرین املاء اینجانب به احتمال زیاد غلط های املایی فراوانی در این بلاگ وجود خواهد داشت . لطفا مسخره نکنید.
۳- احتمال داره وصیت نامه ام رو تو این بلاگ بزارم (البته اگه به کسی نگین)
۴-خیلی دوست دارم در مورد خدایی که خیلی دوستش دارم حرف بزنم لطفا کمک کنید.
۵- و خیلی چیز های دیگه که بین اون سه تا نقطه معروف زندگی می کنن (و...)
+
نوشته شده در
85/04/28ساعت 1:4 توسط مهدی
|
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
+
نوشته شده در
85/03/30ساعت 12:34 توسط مهدی
|