تبليغاتX
مداد سفید
قدمه اي براي حرف هاي درگوشي:
هوا دوباره ابري شد. ولي بازم نمي خواد بارون بباره . شايد از باريدن خسته شده. شايد فكر مي كنه وقتي هميشه نبايد بباره ! شايد اين دفعه مي خواد خودشو نگه داره. اين دفع مثل هميشه نيست. اين دفعه خيلي دلش گرفته . ديگه نمي خوا داد بزنه . ديگه نمي خواد گريه كنه . آخه خيلي خيلي دلش گرفته . من حس مي كنم از تيكه ابري كه دوسش داشته دور شده. شايد اون تيكه ابر باريده و ازش جدا شده و ديگه هم ابر نشده. نمي دونم ولي خدا كنه اينجور نباشه . خدا كنه همه به چيز هاي كه دوس دارن برسن. ولي يادم مي ياد من كه يك دفعه باهاش صحبت كردم گفت من يه عشق اساطيري رو دوس دارم. شايد تجربش نكرده بوده و فقط اسمش رو شنيده بوده كه اين جوري آرزو داشته ..
ولي هر جوري كه بوده دوس ندارم ناراحتي شو ببينم . خداي خوب و مهربون بازم مثل هميشه كمكش كن.

يه لينك .يه نقطه پرتاب.يك لحظه جدا شدن از همه . يه لحظه بودن . يه خواهش
يه آرزو : يه نفس عميق كشيدن.
يه شعر: دلم گرفت آسمون / نمي تونم گريه كنم / شكنجه ميشم از خودم / نمي تونم شكوه كنم
انگاري كوه غصه ها / رو سينه من اومده /آخ داره باورم ميشه / خنده به ما نيومده .
+ نوشته شده در 85/06/31ساعت 23:25 توسط مهدی |

پست امروز رو مي خواهم از يك يادداشت روزانه شروع كنم.
امروز من از ساعت 8 صبح شروع شد . يك روز پر از درد . مثل ديشب هنوز سرم درد مي كرد حتي يك ذره هم كم نشده بود.

اين جوري شد كه زنگ زدم به مدير تحريريه و گفتم كه نمي تونم بيام . خيلي سرم درد مي كنه... گفت باشه من هم گرفتم خوابيدم . تا ساعت 10 كه با تلفن آقاي سردبير بيدار شدم. "مهدي جان چي شده مي خوايي بيام ببرم دكتر ؟ " گفتم نه خوبم ديشب از اون آمپول هاي قهوي زدم . گفت باشه . خداحافظي كرد. هر كاري كرم نتونستم بخوابم . يه خورده پياده روي كردم و قدم زدم تو اتاقم !!. خسته شده و زدم بيرون . رفتم نشريه . خيلي خوش موقع اومده بودم دقيقا موقع صبحانه . با پنير زيره اي كه تاحالا نخورده بودم . تجربه جديدي بود . مثل تجربه رفتن به فضا خانم انصاري.
يه مقدار كارارمو انجام دادم . تقريبا ساعت 13 بود كه با بچه ها جلسه گرفتيم حرف هاي خوبي زده شد.
بعد از جلسه در طي يك اقدام ناجوانمردانه من استفاي خودم رو اعلام كردم .
در حقيقت من از سمت مديريت گروه گرافيك و انيميشن نشريه الترونيكي آفتاب ايران استعفا دادم. همه هم مي گفتن منطقي است حرفات. قرار شد كار اين شماره رو تحويل بدم و با بچه ها خداحافظي كنم.
آره امروز هم روز استفاي من بود. استعفا از آفتاب ايران.
خدا حافظ ديگه رفتم پايان ثانيه منم . اميد وارم كه آفتاب همچنان به طلوع خودش ادامه بده . البته بدون من .
واقعا تو اين مملكت كار فرهنگي نمي شه كرد. واسم دعا كنيد فردا روز سرنوشت سازي واسه من است . خدا كنه كار جديدم درست بشه . دعا كنيد كه رديف بشه . قول دادم به خودم اگه درست بشه يك درصد از مبلغ قرار داد رو به بچه هاي بي سرپرست بدم. دعا كنيد.
بازم هرچي خدا بخواد.
+ نوشته شده در 85/06/27ساعت 23:10 توسط مهدی |

سلامی دوباره . دیشب یه دفعه حال و هوای عکاسی به سرم زد. بعد از سریال نرگس زدم بیرون و تا دم اذان خیلی عکس گرفتم . حالا امشب چند تاشو واستون گذاشتم تو وبلاگ تا بقیشو بعدا می زارم.

 نمایی از میدان معلم سمنان   لینک تصویر 

 میدان امام رضا (ع)  لینک

 پاهای خسته لینک تصویر

 میدان کوثر  لینک تصویر

 خیابان سریع  لینک تصویر

+ نوشته شده در 85/06/24ساعت 0:14 توسط مهدی |

معضرت می خواهم که یه دفعه رفتم . واقعا سرم خیلی شلوغه . از همه چی . از همه چی دیگه خسته شدم . بهم اجازه بدین چند وقتی استراحت کنم .

قول میدم چند وقت دیگه با یه وبلاگ خوب بیام پیشتون

راستی سلام

من آیدی یاهو خودمو مزارم براتون . هرکدومتون که آپدیت کردید واسم پی ام بدید. دوست دارم بخونم حرافتون رو .

email:li_k2003@yahoo.com

راستی خداحافظ.

نگاه کن چه خوب دست تکان می دهم . گویی مرا برای وداع آفریدند.

+ نوشته شده در 85/06/02ساعت 13:41 توسط مهدی |