تبليغاتX
مداد سفید

دو سه كلمه براي كسي ي كه خيلي دوس داشتم چيزي بود.
سلام به تو اي سوم شخص مفرد. سلامي بدون جواب مثل تموم سلامهاي ديروزها. عادت شده واسم تموم اين سلام هاي بي جواب. شايد اگه يه روزي

جواب سلامم رو بدي واسم غير منتظره باشه و ناراحت بشم.
امشب داشتم با خودم فكر مي كردم كاشكي تو يه چيزي بودي كه مي تونستم هميشه همراه خودم داشته باشمش. هميشه مي تونسم نگاهت كنم . با فاصله خيلي

كم. خيلي تزديك تر از همه . امشب واسه نوشتن براي تو هم به مشكل برخوردم. مثل همه مشكلات ديگه .
وقتي دارم برات مي نويسم از همون اول ميريزم بهم ، چون وقتي فكر مي كنم وقتي نوشتن تموم بشه ديگه باهات نيستم. خودت كه بهتر مي دوني تنها راه ارتباط

من با تو همين نوشته هاست. البته خودم بهتر ميدونم كه اين نامه ها رو همه مي خونن جز تو.
يادم مي ياد يه دفعه بهت گفته بودم كه من هر موقعه دلم بگيره و بخواهم حرفي بزنم اونو منتشرش ميكنم (البته به نا كجا آباد). حالا به هر جايي. مثلا ميشه

SMS داد به يه شماره تلغني كه اصلا وجود نداره.

خداي مهربون ! حرفي نمي زنم ، مي دونم كه مي دوني خيلي دارم اذيت ميشم. خودت هم مي دوني كه تو شب آرزو ها فقط سكوت كردم ، الان هم هيچي نميگم
هيچي نمگم آخه .

سلام دوستان كه به مداد سفيد سر ميزنيد. ببخشيد كه يه خورده پست هاي مداد سفيد باروني شده.
اگه بخواهيد مي تونم از چيز هاي ديگه واستون حرف بزنم .
من گرافيست هستم . اگه بخواهيد از كار هاي گرافيكي و چيز هاي تو برنامه هاي گرافيكي بلدم واستون بنويسم .
اگه هم بخواهيد از ميتونم از شبكه هاي بين رايانه اي براتون حرف بزنم . چون تحصيلاتم در اين مورد هست.
همه اين حرف ها رو ميزنم اگه بخواهيد از چيز هاي ديگه براتون حرف بزنم .نمي خواهم با اين پست هاي باروني دلگيرتون بكنم.

بي خيال يه داستان مي خواهم براتون بگم.
يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود تو يه شهر بزرگ و شلوغ پلوغ كه همه يه مردي تنهازندگي ميكرد.اين مرد قصه ما كفاش بود. زندگي خيلي خوبي داشت .

هميشه هم از زندگيش رازي بود. البته اگه نظر من رو هم بخواهي هم خيلي خوشبخت بود. حالا صبر كنيد واستون بقيه داستان رو تعريف كنم بعدش خودتون

نتيجه گيري كنيد. خوب كجا بوديم . آهان اين مرد كفاش زندگي كاملا يك نواختي داشت . هميشه مي نشست آروم آروم كفاشي مي كرد و به مردم نگاه مي

كرد البته بگم اين مرد هيچي تو زندگيش كم نداشت . چون خودش ميگفت كه وقتي كسي از زندگيش رازيه يعني همه چي داره . البته درست هم مي گفت ها شما

وقتي مي توني خوشبخت ترين آدم روي زمين باشي كه معيارهاتو واسته خوشبختي تغير بدي.
خوب بگذريم.
روزگار گذشت و گذشت تا يه روز بهاري خيلي قشنگ يه اتفاقي افتاد. كه مسير زندگي اين مرد قصه رو عوض كرد.
حالا يه چند روزي واستون پيام هاي بازرگاني مي زارزم تا حالتون جا بياد. و ادامه قصه رو هم يعدا واسطون مي گم.
فعلا خداحافظي است.
+ نوشته شده در 85/07/13ساعت 0:38 توسط مهدی |

سلام . به همه
ماه رمضون هم به همه ناز و ادا اومد. قشنگ ميشه لطافتش رو حس كرد . نمي دونم چرا ميريم ماه رو نگاه كنيم . كافيه چشمامون رو ببنديم و حسش كنيم.
از همين الان داره دلم تنگ مي شه واسه ماه رمضون و واي خداي من .
بي خيال.
اميدوارم كه ماه رمضون ماه خوبي ها باشه. مثل هميشه ماه خوب خدا.
تصميم دارم يه اسباب كشي بكنم و ديگه از اين سرويس هاي ايراني وبلاگ استفاده نكنم . البته فعلا دارم روش فكر مي كنم. يعني دارم رو word press كار مي كنم.
تو اين پست مي خواهم تشكر بكنم از مديريت دو وبلاگ كه واقعا ضحمات زيادي ميكشن (هروله و كاروتيد ). ديگه ما مريدم از بس رفتيم تو وبلاگشون ديدم كه هنوز آپديت نكردن . آخه چرا بچه هاي خوب؟ تشكر مي كنم چون منو دارن به آرزو ديرينه ام مي رسونن.
لطفا‌ بروز كنيد.



+ نوشته شده در 85/07/06ساعت 19:55 توسط مهدی |