تبليغاتX
مداد سفید - يادادش روزانه
پست امروز رو مي خواهم از يك يادداشت روزانه شروع كنم.
امروز من از ساعت 8 صبح شروع شد . يك روز پر از درد . مثل ديشب هنوز سرم درد مي كرد حتي يك ذره هم كم نشده بود.

اين جوري شد كه زنگ زدم به مدير تحريريه و گفتم كه نمي تونم بيام . خيلي سرم درد مي كنه... گفت باشه من هم گرفتم خوابيدم . تا ساعت 10 كه با تلفن آقاي سردبير بيدار شدم. "مهدي جان چي شده مي خوايي بيام ببرم دكتر ؟ " گفتم نه خوبم ديشب از اون آمپول هاي قهوي زدم . گفت باشه . خداحافظي كرد. هر كاري كرم نتونستم بخوابم . يه خورده پياده روي كردم و قدم زدم تو اتاقم !!. خسته شده و زدم بيرون . رفتم نشريه . خيلي خوش موقع اومده بودم دقيقا موقع صبحانه . با پنير زيره اي كه تاحالا نخورده بودم . تجربه جديدي بود . مثل تجربه رفتن به فضا خانم انصاري.
يه مقدار كارارمو انجام دادم . تقريبا ساعت 13 بود كه با بچه ها جلسه گرفتيم حرف هاي خوبي زده شد.
بعد از جلسه در طي يك اقدام ناجوانمردانه من استفاي خودم رو اعلام كردم .
در حقيقت من از سمت مديريت گروه گرافيك و انيميشن نشريه الترونيكي آفتاب ايران استعفا دادم. همه هم مي گفتن منطقي است حرفات. قرار شد كار اين شماره رو تحويل بدم و با بچه ها خداحافظي كنم.
آره امروز هم روز استفاي من بود. استعفا از آفتاب ايران.
خدا حافظ ديگه رفتم پايان ثانيه منم . اميد وارم كه آفتاب همچنان به طلوع خودش ادامه بده . البته بدون من .
واقعا تو اين مملكت كار فرهنگي نمي شه كرد. واسم دعا كنيد فردا روز سرنوشت سازي واسه من است . خدا كنه كار جديدم درست بشه . دعا كنيد كه رديف بشه . قول دادم به خودم اگه درست بشه يك درصد از مبلغ قرار داد رو به بچه هاي بي سرپرست بدم. دعا كنيد.
بازم هرچي خدا بخواد.
+ نوشته شده در 85/06/27ساعت 23:10 توسط مهدی |