نمي دونم چي بگم .دلم گرفته است ولي مي خوام بنويسم . نگاه مي کنم به کيبرد ين همه علامت . واقعا چه جوري مي شه اين همه حرفف رو ترکيب کرد و شعر نوشت؟ اي کاش من هم شاعر بودم .
ريتم کند زندگي با صداي نو . تک و تنها در اين لحظه هاي تهي از زندگي . مي نويسم تا خسيس شوم از باران شعر . تا غرق شوم .
اهاي نسيم رهگز تو مرا مي بيني ؟ برايم دست تکان ميدي ؟
در خلوتم در اوج صدايم ، ترا فرياد ميزنم . اي همه ...
اي سرزمين دوردست من ، اي روياي دست نيافتني من(شايد هم دست يافتني ) ، اي بي نهايتم سلام
حلا دارم احساس مي کنم گروه همخواني هم به موسيقي بدون ريتم زندگي من اضافه شده و اين موزيک کسل کننده تنهايي من را رنگ و لعاب ميده.
زيباست در اين آسمان آبي شب، پرکشيدن .
بازهم ياوه گويي هاي من آغاز شد. خودم داره خندم ميگيره از اين همه کلمات به در اين بي منطقي مهحض پشت سر هم قرار گرفتن ... و در بي هدفي داراي هدف مشترک هستن . اين است منطق کلام هاي که از روي بي منطقي گفته شده.
راستي چرا حرفها منطق مي خواد؟ چرا ما دنبال هدف هستيم.
رفته بودم مرز دريايي بلور . موج زد شد پاهاي من خيس نور
باز گويي ياوه گويي مي کنم . باز در خود واژه جويي مي کنم